ياقوت الحموي ( مترجم : منزوى )

461

معجم البلدان ( فارسى )

بدليس قد جذّت لى صبوة * بعد التّقى و النّسك و السّمت هتّكت سترى فى هوى شادن * و ما تحرّجت و لا خفت و كنت مطويّا على عفّة * مظنونة يمشى بها وقتى و ان تحاسبنا فقولى لنا * من انت يا بدليس من انت و ابن ذا الشّخص النّفيس الذي * يزيد فى الوصف على النّعت من طبعك الجافى و من اهله * قد صرت بغداد على بخت « 1 » بدن [ ب د ] لهيم البدن است كه در حرف لام خواهد آمد . [ 527 ] بدن [ ب ] نام جايى است كه به گفتهء نصر در شعرهاى بنى فزاره آمده است . بدوتان [ ب و ] با تاى دو نقطه بالا ، با تلفّظ تثنيت . « دارة بد وتين » دو تپه است از آن بنى ربيعة پسر عقيل ، كه در ميان آن دو يك چشمه است . بدوة [ ب و ] واحد واژهء پيشين ، نام كوهى در نجداست از آن بنى عجلان . عامر پسر طفيل در عزاى برادرزاده‌اش عبد عمر پسر حنظله پسر طفيل چنين مىسرايد : و هل داع فيسمع عبد عمرو * لأخرى الخيل تصرعها الرّماح فلا و ابيك لا انسى خليلى * ببدوة ما تحرّكت الرّياح و كنت صفىّ نفسى دون قومى * و ودّى دون حامله السّلاح « 2 » نيز تميم پسر ابىّ پسر مقبل چنين مىسرايد : هل انت محيّى الرّبع ام انت سائله * بحيث افاضت فى الركاء مسائله و كيف تحيّى الرّبع قدبان اهله * فلم يبق الّا اسّه و جنادله و قد قلت من فرط الاسى اذ رايته * و اسبل دمعى مستهلّا اوائله الا يا لقومى للدّيار ببدوة * و انّى مراح المرء و الشّيب شامله « 3 » بدهه « 4 » [ ب د ه ] بخشى در سند است ، كه آن را با نون نيز نوشته‌اند و من در آن شك دارم كه نياز به تحقيق دارد . بديانا [ ب ] ديهى است از نسف و نسبت بدان بديانوى باشد . از آنجا است : ابو سلمه بديانوى . او را است « كلام فى الرقايق » . بديع [ ب ] با عين بىنقطه . حاز مىگويد : « بديع » نام ساختمانى بزرگ بود كه متوكل در سامره بساخت . سكونى گويد :

--> ( 1 ) . اى بدليس ! مرا از پرهيزكارى به بىبند و بارى بازگردانيدى پس از روزگارى كه به ظاهر پاكدامنى مىگذرانيدم . دامن مرا به عشق جوانى بيالودى ! اگر روزى به حسابرسى پردازيم به من بگو تو كيستى ؟ اى بدليس چه هستى ؟ آن نكوكار كه از توصيف برتر بود كجاست ؟ طبيعت خشك از تو بغداد ساخته است . ( 2 ) . آيا كسى به عبد عمر گزارش مىدهد كه نيزه‌ها اسبها را از پا درآورد ؟ به جان پدرت كه من دوست خود را در « بدوه » تا جهان برپا است فراموش نخواهم كرد . تو در ميان قوم ، مرا دوست مىداشتى ، نه شمشيركشان را . ( 3 ) . آيا درود مىفرستى يا پرستش دارى ؟ چگونه به جايگاهى كه مردمانش رفته‌اند و جز پايه‌ها و كلوخه سنگها چيزى نمانده است درود بفرستى ؟ هنگامى كه من آن را ديدم از سوز دل گريستم . واى بر منزلگاه قبيلهء من در « بدوه » . آدمى را كه پيرى فراگيرد چه جاى شوخى باشد ؟ نخستين بيت اين قطعه با چهار بيت ديگر جز اينها در چ ع 2 : 808 س 9 - 13 ديده مىشود . ( 4 ) . لسترنج ، ص 355 .